می ترسم ای سایه ، می ترسم ای دوست!
می پرسم آخر بگو تا بدانم
نفرین و خشم کدامین سگ صرعی مست
این ظلمت غرق خون و لجن را
چونین پر از هول و تشویش کرده است؟
ای کاش می شد بدانیم امشب
ناگه غروب کدامین ستاره
ژرفای شب را چنین بیش کرده است؟
م. اخوان ثالث
می ترسم ای سایه ، می ترسم ای دوست!
می پرسم آخر بگو تا بدانم
نفرین و خشم کدامین سگ صرعی مست
این ظلمت غرق خون و لجن را
چونین پر از هول و تشویش کرده است؟
ای کاش می شد بدانیم امشب
ناگه غروب کدامین ستاره
ژرفای شب را چنین بیش کرده است؟
م. اخوان ثالث
له رۆژێکی زۆر تۆزاوی به ته مای رۆیشتن به سه ر لووتکه ی « سوڵتان سراجه دین » ، له به یانیێکی به هاری رێکه وتین. سه رجه م پێنج که س بووین که کاتژمێر شه ش و نیو له شاری سنه هه ڵاتین و دوای ماوه یێکی کورت به ئاوایی نه ڕان گه یشتین. ته می خوڵ هه موو دار و ده وه ن و هه ردی داپۆشیبوو، به هۆی ئه وه رێگه دۆزینه وه مان به یارمه تی هه ستی شه شممان بوو. ئه گه ر ئه و ته پ و تۆزه له کار نه بوایێ، ئه و ناوچه دیمه ن و سروشتێکی زۆر جوانی هه بوو. به پیاسه گه یشتینه ئاو و سه راوێکی زۆر جوان که ته نیا چتی روون و خاوێن له و مه ڵبه نده بوو. لێره یه کێ له هاوڕێیانمان له هاتنه وه بۆ سه روو پاشگه ز بوو و ئێمه یش ئه و چتانه که له گه ڵ خۆمان هێنابوومان له لای ئه و به جێمان هێشت و به سه ر سووکی به رێکه وتین. هه رچه ند مانگێک له وه رزی به هار رۆیشتبوو به ڵام به فرێکی زۆر له سه ر شاخدا بوو. به دوای یه ک ساعه ت و چل و پێنج خوله ک، له سه ر ترۆپک بووین. ترۆپکی کێوه که دوو قه ڵبه زی هه یه که له نێوانیاندا کێلێکی زۆر پان و به رینیان له باوشیان گرتووه. به رای بڕێ که س ئه م کێله گڵکۆی پیاو چاکێکه به ناو سوڵتان سراجه دین، به ڵام ئه م مرۆڤه چی کردووه و به سه رهاتی چی بووه، وه کوو ئه م هه وا تۆزاوییه زۆر روون نییه. بڕێ که س ده ڵێن که یه کێ له یارانی پێغه مبه ر بووه و هه ندێ که س ئه ویان به یه کێ له عه یارانی سه رده می خۆی ده یناسن. به ڵام هه رچی بووه ئه وه ده زانین که له جێگایێکی زۆر خۆش نێژراوه. به دوای ماوه یێک وچان، له و به فره که ڵکمان وه رگرت و به خلیسکانێ هاتینه وه خوارێ. ئێمه که به جێگای پشوودانی پێشوومان گه یشتین، چه ند که سی دیکه له وێدا بوون، پیاوێک له ناو بڕێ ئافره تدا به ته مای هه ڵاچوون به کێودا بوون، دوو راوچیش له وێدا بوون که له گه ڵ هه ڤاڵی ئێمه چاییان ده خوارد. تۆزێک له وێ حه ساینه وه و له ساعه ت دوانزه به ره و سنه له رێگایێکی هه ڵه گه ڕاینه وه.
ساکتند، اما همچنان به من نگاه می کنند. و من نیز گهگداری روی از آن ها بر می گردانم و آن گاه دوباره سریع چشم در نگاهشان می اندازم تا شاید در یک حرکت آنی غافلگیرشان کنم و پلک زدنشان را تماشا کنم. اما هیچ فایده ای نداشت. گویا پوسترهای دیوار اتاقم من را دست انداخته اند و شاید تمایلی به اذیت کردن من ندارند. از جسم بی جان چه بر می آید. از بخاری اتاقم، از کتابخانه ام، از فرش ها... دوباره نی نونای علیزاده را پخش می کنم و مرا از فکر کردن به این اجسام خشک و بی روح می رهاند و به اعماق آنچه را که گذشته است می اندازد. می اندازد در گردابی که با دستان خودم، با آنچه را که به اشتباه تصمیم گرفتم و عمل کردم. و کاش که نمی بود. پای گذشته که به وسط می آید، ناخودآگاه سرم به سوی ساعت دیواری که در گوشه ی اتاق، همسایه ی عکس عموی درگذشته ام است، می رود. و نگاهی به عقربه ها می اندازم که همچنان دنبال هم افتاده اند. و کاش هایم دوباره متولد می شوند. و سرآخر دست به تمنای عقربه ها دراز می کنم که مسیر خود را به عقب بیاندازند. اما آن ها هم همانند پوسترهای خشک و ماتم زده، سر صحبت با من را ندارند و دوباره مرا با گذشته تنها می گذارند. واهمه ای که آنچه را در گذشته انجام داده ام همچنان در ذهن و قلبم رسوخ کرده اند. و ترس از آینده ای که با این گذشته ی سیاه تباه شد. می گویند که تاریخ تکرار گذشته است. همانی که برای من با دغدغه ای ساده پیش آمد، دوباره دارد برای این من درس نیاموخته رخ می دهد. از اینکه این آینده نیز همانند این گذشته با نی نوای علیزاده به یادم افتد، هراس را در دلم می کارد. و چه تضمینی هست که آینده ای که پیش روی من است همان آینه ی گذشته ام نباشد. شاید خود گذشته باشد که لباس کهنه را از تن به درآورده است. همان است که باید دست به عصا بود.
سکوت به اتاق بازگشت. بار دیگر نی نوای علیزاده به پایان رسید و دوباره نگاهم به نگاه های پوسترها جلب شد. و دوباره نی نوای علیزاده را پخش کردم تا آنچه را که گذشت، ادامه یابد با این نوای حزین.
در قایقی ، آسوده در دریایی به دور دست می نگرم، و به جزیره ای که بهشت را در آن می یابم می شتابم، به آن جا می روم و می مانم با تمام آرزوهایم، آرزوهایی که در طول سفرم بافتم، و رویاهایی که در این سفر یارم شدند و آن ها را لمس کردم و بوییدم، و با اینان به پیکار کوسه های کوردل رفتم، مزه ی پیروزی شیرین بود. و می رفتم و می دیدم جزیره را که در افق گسترده بود، به یاد آرزوها و رویاهایم جان می گرفتم و پاروها را سریع به کار می انداختم. گاهی خسته از پارو و پیکار، دمی با آرزوها و رویاها می ماندم، درد دلی می کردم و دوباره به امید رسیدن به جزیره قوت می گرفتم. و این سیر پایدار بود و چنان می گذشت. ناگهان هوا به سیاهی گرایید، گویی که هیچ گاه نیلی را به چشم ندیده باشد، ابرهای سیاه و کدر،آسمان را پوشاندند و ابرهای سفید و مخملی را راندند. تشویش و اضطراب گریبان دریای آرامبخشم را گرفت، و چنان به تکاپویی افتاد که قایقم را تاب می داد. در اطرافم کوسه های دندان تیز کرده را یافتم که خود را به جنگی دیگر آماده می کردند، اما جنگی که قدرت در توازن نبود... تا پاسی از مقاومت، قایق در گردبادی سهمناک گرفتار شد، و آن گاه که یارای مقابله از دست دادم، در گوشه ای خزیدم و چشم بر هم نهادم تا هرچه باشد بگذرد. وقتی چشمانم را باز کردم، قایق در هم شکسته ی رنجور، در ناکجا آباد بی رمق افتاده بود، و نگاهی به اطراف، خبری از رویاها و آرزوها نیافتم، و جزیره ی مقصود از دیدگانم پنهان.
ئه گه ر له رۆژێکدا مردی و ره شه با بوو
ره نگه رۆحت بچێته ناو له شی به ورێکه وه.
ئه گه ر له رۆژێکدا مردی و به باران بوو
ره نگه رۆحت بچێته ناو له شی گۆمێکه وه.
ئه گه ر له رۆژێکدا مردی و خۆره تاو بوو
ره نگه رۆحت بچێته ناو له شی تیشکێکه وه.
ئه گه ر له رۆژێکدا مردی و به فرانبار بوو
ره نگه رۆحت بچێته ناو له شی که وێکه وه.
ئه گه ر له رۆژێکدا مردی و ته متوومان بوو
ره نگه رۆحت بچێته ناو له شی دۆڵێکه وه.
به ڵام ئێسته وه ک ئه بینن: من زیندووم و
شیعرتان بۆ ئه خوێنمه وه و
که چی رۆحم زۆر ده مێکه
چۆته جه سته و
ناو له شی کوردستانه وه!
شێرکۆ بێکه س
دنیا همه هیچ و کار دنیا همه هیچ!
ای هیچ، برای هیچ بر هیچ مپیچ
دانی سحر به گوش سلیمان چه گفت باد؟
گیتی بجز فسانه و افسون و باد نیست!
ارتش ترکیه در طی عملیاتی 35 کرد ساکن یکی از روستاهای مرزی در ترکیه را کشت. همان حکومتی که ادعای دموکراسی می کند و سنگ اروپایی شدن را به سینه می زند! و یا از مردمان کشورهای عربی و فلسطین حمایت می کند و کشتی های صلح و دوستی را به غزه می فرستد! حال بزرگترین کشتارها، قتل عام ها، نقض حقوق بشر و غیره و غیره در این حکومت ریاکار رخ می دهد.
له خه و هه ڵئه سی تاکوو شه و سه ر له سه رین داده نی، نهێنییه کان وه کوو گێژه ڵووکه به ده وری مرۆڤ ده خولنه وه. نهێنییه گه لێک که زۆر له و مرۆڤه پێی نازانن و ئاگای لێی نییه. ئه وه که له خه و هه ڵسن و بۆ چێشتی نیوه ڕۆ یان شێویان، بۆ کاروباریان، بۆ گه مه و گاڵته یان، بۆ ئه وه که ئیمڕۆ هه یه و سبه ینێ نه، نایه ڵێ گرێی ئه و نهێنییانه بکه نه وه. به ڵام بڕێ مرۆڤ هه یه که نازانم خوا سه ریان لێ شێواندوون یا چی، توانیویانه گرێ کۆڵه ی سه ر درگاکانی نهێنی بکه نه وه و له هه ندێ چت ئاگادار بن که له گه ڵ پاشماوه ی مرۆڤه کان جیاوازیان ده کا. هه ر ئه م زانسته نهێنییه که پێویستیشی به فێرکاری نییه، ده بێته هۆی ئه وه که خاوه نی ئه و زانسته ببێته مامه خه مه ی رۆژگار، ببێته گاڵته جاڕی نه زانان. به ختیار عه لی له رۆمانی دواهه مین هه ناری دونیا باس ده کات، هه ندێ مرۆڤی ئه نگوس ژمێر به دارێکی هه ناری نهێنی له سه ر دوندێکی دوور زانیون که ئه م مرۆڤانه وه ک ئه وه که ئاگایان له و نهێنییانه بووه، خۆیانیش به یه کێ له و نهێنییانه ده ر هاتوون که پێناسه یان بۆ خه ڵکی نه زانی دیکه، بووه به نهێنیه کی نوێ. جیاوازی ئه م چه ند که سه له گه ڵ خه ڵکی دیکه به ئاسانی هه ست ده کرێ. ره نگه ئه و کتێبه بۆ که سێ که ئاگای له نهێنی نه بووبێ زۆر سه رلێ شێوان و هاژ و واژ بێ.
زنبورها را مجبور کرده ایم از گل های سمی عسل بیاورند
و گنجشکی که سال ها بر سیم برق نشسته از شاخه ی درخت می ترسد
با من بگو
چگونه بخندم
وقتی که دور لب هایم را مین گذاری کرده اند
ما کاشفان کوچه های بن بستیم
حرف های خسته ای داریم
این بار
پیامبری بفرست
که فقط گوش کند
"حسین پناهی"
و آن بود روزهای گذشته ای که به آنی گذشت. روزهایی که در میان ابرهای رویایی کودکی به دنبال تکه سنگم می گشتم و به دوری از چشمان مادر، مقداری روغن به زیرش می مالیدم و سوار بر آن از کوچه ی کودکی هایم سر می خوردم. و آن گاه با دست و پاهای سیاه و لباس های خاکی و کثیف شده، لقمه ی نان و ماست را با لذت وصف ناشدنی در دستانم می گرفتم و چنان گازی می گرفتم که ماست سفید از لا به لای نان بیرون می جست و با سیاهی دستانم شطرنجی از شور و اشتیاق را در درونم به بازی در می آورد. بعد از لذت خوردن نان و ماست، به پاتوقم کوچه بر می گشتم. شب با کوچه خداحافظی می کردم و هنگام خواب با بالشم، هم بازی شب های روشن کودکیم، تا پاسی بازی می کردم تا خوابم می برد. و ای کاش خوابی ابدی بود.