تبليغاتX
روژهه لاتان
لينکستان
ناله ی محبوس

احساس خفگی می­کنم. هوا بدجور مسموم است. پر از گازهای کشنده­ی سیاه. در وسط برج­ها و ساختمان­های خاکستری بلند، خیابان­های شلوغ پر از ماشین و سروصداهای کر کننده، به آن طرف و این طرف می­دوم. مثل مرغ عشقی که در قفس، برای رهایی از اسارت، به جنگ با میله­های زندانش می­پردازد. ولی من با چه چیزی مبارزه کنم. با ساختمان­های بلندی که انتهایش پیدا نیست. یا غبار و دود سیاهی که فراز شهر را گرفته­اند و آبی آسمان را دزدیده­اند. یا با برف­ها و یخ­های خاک­آلودی تیره­ای که جای جای خیابان­ها و کوچه­ها را تسخیر کرده­اند. شاید با مردمی که بی اعتنا زندگی تکراری و پر ملالشان را سپری می­کنند. آه...من چقدر تنهام. در این میدان نبرد، حتما قرعه­ی شکست به نام من می­خورد. یک نفر با تمام آرزوهای ناممکن در برابر با یک لشکر پر از پوچی­ها. ای کاش کسی فقط با یک نگاه، جوش و خروش درون قلبم را می­یافت. می­یافت که رشته رشته­ی بدنم از تحمل رنج­ها و غم­ها دارد می­گسلد. چنان آه و ناله­ای در درونم خفته است که در این فضای تاریک جایی برای بیدار کردنش نیست. آری، باید این ناله­ها و فغان­ها در کنج قلبم سنگینی کند و خفته بماند تا شاید روزی کسی آن­ها را از حبس بیرون آورد.

 

ارسال شده توسط:AmAnJ درتاريخ جمعه 8 آبان1388

لينک ثابت مطلب | موضوع: |

زمستان

« هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دست­ها پنهان، نفس­ها ابر، دل­ها خسته و غمگین...» مخاطب اخوان ثالث، شاملو بود. اما روح شعر، فراخ­تر از این مخاطب قرار دادن هاست. می­تواند چترش را بر شهری یا جامعه­ای بگستراند. در ادوار زمان معنا دهد و زندگی امروزی را توصیف کند. از ظرایف شعر نکاتی می­خیزند که با حقایق هر دوره نزدیکی می­کند. نه حقایقی که در شب شاعر رخ می­دهد. بلکه شب­های مردمی نیز در برمی­گیرد که سلامش را نمی­خواهند پاسخ بدهند. سرهای در گریبان، حاضر به پاسخ گفتن و دیدار یاران را ندارد. دیدار یاران، در شبی که سرما سخت سوزان است، ممکن است؟ روانه شدن دست محبت، در شبی که بیرون آمدن نفس از گرم­گاه سینه تبدیل به ابری سیاه می­شود، ممکن است؟ نه! وقتی نفسی که با سیاهی شب در می­آمیزد، دیگر چشم یاری سودی ندارد. در تاریکی شب، سردی همه جا را گرفته است. راه­های گریز را بسته است. ناجوانمردانه سرد سرد است. به سنگ تیپا خورده­ی رنجور، به نغمه­ی ناجور می­ماند. همچون موج می­لرزد. در پشت در گرفتار است. چه ناله­ها نمی­کند. چه فریادها سر نمی­دهد. اما گوش هیچ میزبانی بدهکار نیست. صدایی شنیده نمی­شود. دوباره سرما سیلی دیگری را بر گونه­ها یادگار می­کند. شب و روز یکسان است. زمستان است.

زمستان

 

 

 

 

 

ارسال شده توسط:AmAnJ درتاريخ یکشنبه 3 آبان1388

لينک ثابت مطلب | موضوع: |

پاییز

ئێواره یه. ماڵۆچکه یێکی ته نگ و تاریک بوو. پێنووس به ده س، بیرم ئهکردۆ چ بنووسم. به

شوێنی وشه ی جوان بووم. چاوه م به ده وردا ئه گه ڕیا تا شتێکی نوێ ببینم. جل و به رگی

 تۆزاوی، که لوپه لی کۆنه و دڕاو یان جێوانی شڕۆڵ. کامیان به که ڵک تێ؟ له پڕ چاوه م به په

 نجه ره چکۆله که وت. بای پاییزی، ده سی ساردی خۆی به سه ر داره کان دا ئه هاورد. دیمه 

نێکی زۆر جوان بوو. دڵم تاقه تی نه هاورد. پێنووس و لاپه ڕه کانم دانا و پێم نا نێوی سروشتی

 پاییزی، وه رزی خه م و په ژاره.

 

خه م و خه فه ت، داوێنی ده شت و کۆساری گرتووه. سیس بوونی گوڵه بۆنخۆشه کان و زه رد

 بوونی گه ڵای سه ر داره کان، چڕینی قاڵاوه ره شه کان و نه چریکاندنی بولبوله ده نگ خۆشه 

کان، داکه فتنی فرمێسکی پڕ سۆزی دڵی ئه ڤینداران، هه موو نیشانی په ژاره ی ئه م وه رزه یه.

 خۆره تاویش له داخا، تیشکی گه رمی خۆی به سه رماندا نایتێرێ. زوقم و ساردی و به فر و

 رێبه ندان، خۆیان ئاماده کردووه تا زامی کۆنه تازه که نه وه. تا زه وی، له گوڵ و چیمن به رین

 که ن. تا کانی، ئاوی خوڕێنی نه مێنێ و سه هۆڵ جێی بگرێ. تا داره کان، له گه ڵای سه وز،

 رووت بن. تا وشکی، له بێسانه کان و باخه کان روو کا.

                   

  ناهومێدی دونیای دایگرتووه. به ڵام نابێ وا بمێنێ. ئه بێ هه ست و هێزی خۆمان کۆ بکه ینه

 وه. به هاریش تێته به ره و، ده نگی که نینی منداڵان دیسانه وه ئه یبیسین.  

 

 

 

                     

ارسال شده توسط:AmAnJ درتاريخ چهارشنبه 1 مهر1388

لينک ثابت مطلب | موضوع: |

قدم در وادی معرفت
چشم های خسته، به افق دوخته شده بودند. گویی در کناره های آسمان دنبال چیزی می گشتند. تا حالا آن قدر به آسمان خیره نمی شدند. همین خیره شدن باعث شد، آسمان را، آبی را، آزادی را بفهمند. برای اولین بار زیبایی را دیدند. پرنده را دیدند که رها، در آسمان پرواز می کرد. رمقی برای زبان نمانده بود. مدتی ساکت و آرام، مثل بیشه های سبز، مثل دریاچه های اعماق جنگل، مانده بود. بسته بودن دهان، برای مدتی افکار و اندیشه را باز کرد. ذهن را به سفری دور و دراز برد. تا حالا که از سر کوچه آن طرف تر نرفته بود. حالا به قله ی کوه ها، به دشت های هموار، به شهر خیال برد. گوش ها به انتظار شنیدن صدایی تیز شده بودند. در شلوغی صداها، در لابه لای صداهای خشن و بیهوده، در گوشه ای، صدای جیک جیک پرنده ها می آمد. این صدا، صدای طبیعت بود. صدای رهایی از اسارت ها و بردگی ها. قلب کم کم آکنده از این معرفت ها شد. انسانیت را در درون بیدار کرد تا آن را به مبارزه ای سخت وارد کند. در همین لحظه، صدای الله اکبر اذان به گوش رسید و مژده ی افطار را داد.

ارسال شده توسط:AmAnJ درتاريخ سه شنبه 3 شهریور1388

لينک ثابت مطلب | موضوع: |

مصداق های ایرانی ها
موهای حسنک مثل پشم گوسفند نیست، چون او به موهای خود گلت می رند. دیروز که حسنک با کبری چت می کرد، کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است. کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او با پترس چت می کرد، پترس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد. پترس دید که سد سوراخ شده است، اما انگشت او درد می کرد، چون زیاد چت کرده بود، او نمی دانست که سد تا چند لحظه ی دیگر می شکند. پترس در حال ترک کردن، غرق شد. برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود، اما کوه روی ریل ریزش کرده بود. ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت. ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را درآورد. ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله ی دردسر نداشت. قطار با سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد. کبری و مسافران قطار مردند، اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل همیشه سوت و کور بود. الان چند سالی است که کوکب همسر ریزعلی، مهمان ناخوانده ندارد. او حتی مهمان خوانده ندارد. او حوصله ی مهمان ندارد. او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند. او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد. او کلاس بالایی دارد. او فامیل های پول داری دارد. او آخرین باری که گوشت قرمز خرید، چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت. اما او از چوپان دروغگو گله ندارد. چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد. به همین دلیل است که کتاب های دبستان ما آن داستان قشنگ وجود ندارد.

(برگفته از رادیو جوان)
ارسال شده توسط:AmAnJ درتاريخ جمعه 30 مرداد1388

لينک ثابت مطلب | موضوع: |

گام های کوچک، دنیای بزرگ
روزگاری دنیایم بازی بود و شادی. زیر آسمان، چه آبی و چه ابری، مهم نبود، بازی می کردم. به سر خوردن بچه ها، به حرف های بزرگترها، به ترک دیوارها می خندیدم. به کتک های مادرم، به ترکیدن توپم گریه می کردم. راه رفتنم لی لی بود. در مهمانی، در کوچه، در مدرسه لباس هاسم یکی بود. جیب هایم پر تخمه و کشمش و انجیر. گاهی اوقات پول های تا نخورده ی عیدی که فقط چند دقیقه در جیبم دوام داشت. یادش به خیر دعواهای کودکانه. می زدیم...می خوردیم... آخرش دست در دوش همدیگر در لابه لای کوچه ها، شعر می خواندیم. دفتر نقاشی ام، کاغذ های خط دار. با شش مداد رنگی، طرح هایی از سادگی، مهربانی، صداقت، لذت را می کشیدم. باران را دوست می داشتم. نه برای منافع اقتصادی و ...بلکه برای زیباییش، برای طراوتش، برای بوی نمناکی خاکش. وقتی که برف می بارید، از پای پنجره تکان نمی خوردم. دانه های سفید برف به آرامی پایین می آمدند، بخارهای شیشه که با آن ها نقاشی می کردم، گرمای اتاق، همه و همه برایم لذت بخش بود. در کودکی گرما، سرما، آفتاب، چهچهه ی بلبل، خروش آب، باران، برف، کوه، چمن، درخت و همه ی پدیده های طبیعی را درک می کردم. با آن ها زندگی می کردم. با قدم های کوچکم در کودکی، دنیایی وسیع، پهناور و زیبا داشتم. اما حالا که گام هایم بلند شدند، دنیایم کوچک و کوچک تر شد.

 

 

ارسال شده توسط:AmAnJ درتاريخ پنجشنبه 22 مرداد1388

لينک ثابت مطلب | موضوع: |

اشتباهات و سوتی های فوتوشاپی
در مورد عکس ها لازم به توضیح نیست و تصاویر خودشان گویا هستند. برای دیدن بقیه ی عکس ها به ادامه ی مطالب رجوع کنید.

 


.::ادامه مطلب::.
ارسال شده توسط:AmAnJ درتاريخ دوشنبه 15 تیر1388

لينک ثابت مطلب | موضوع: |

یاد نامه
استعداد فوق العاده ای داشت. حساب کتابش که حرف نداشت. فوتبال و بستکبالش هم عالی بود. راستش بازیش را در این دو رشته دیده بودم ، ولی در رشته های دیگر اطلاعی نداشتم. مثل شنا. یک روز تصمیم داشت که به استخر برود. شاید می خواست استعدادش را در شنا هم امتحان کند. شاید قبلا هم امتحان کرده بود ولی حالا می خواست دلی به دریای کوچک بزند. خلاصه با هر حدس و گمانی آماده ی رفتن شد. طفلک فکر هم نمی کرد که رفتنش دیگر برگشتی ندارد. فکر نمی کرد که دارد آخرین لحظه های زندگی را دارد سپری می کند. وارد رختکن شد و لباس ها را عوض کرد و در کمد گذاشت. به خیال اینکه دوباره این لباس ها بر تن خواهد کرد. تصورش را هم نمی کرد که دیگر لباس های آدم های زنده را نمی پوشد و باید کفن سفید را به دورش بپیچانند. آب آرام و ساکت بود. هیچ نشانی از مرگ در آن دیده نمی شد. ولی به قول معروف از آن نترس که های و هوی دارد. از آن بترس که سر به تو دارد. در آب شیرجه زد. از آب لذت می برد ولی این لذت تا آخر ادامه نیافت. یکدفعه دهانش پر آب شد و راه را بست. پریشان شد احساس خفگی می کرد. می خواست به سطح آب برگردد ولی گیر کرده بود. از اینکه نمی تواند خود را نجات دهد و مرگ را جلوی چشمان می دید، چه احساسی داشت؟ ولی فرصتی نماند و در همان قعر آب ماند. فردا صبح جسدش را پیدا کردند.

حمید پر زد و رفت. چشم های قرمز، قلب های به درد گرفته، گلوهای بغض گرفته، همه در حسرت از دست رفتن یک دوست، یک برادر. تا بود دل ها باهاش بودند. رفت و دل ها را همه برد.

به یاد حمید ویسی، وفات 13/3/1388 در سن 18 سالگی. روحش شاد و یادش گرامی باد.

ارسال شده توسط:AmAnJ درتاريخ شنبه 6 تیر1388

لينک ثابت مطلب | موضوع: |

دوردست ها
خانه دلتنگ. شب نشده، آسمان تاریک است. سیاهی در آسمان موج می زند. در دوردست، کوه های سر به فلک کشیده را، پشت خود مخفی کرده اند. نباید ساکت بنشینند. باید حرکتی کنند و خود را آشکار سازند. برای ما که در این خانه ی دلتنگ چشم به دوردست دوخته ایم. اما چه فایده! پاهایشان سخت در بند زمین است. ولی ناامید نمی شوند. در فکر چاره اند. گاه گاه روزنه ای را پیدا می کنند. چشم های دوخته شده گشادتر می شوند و امید به پایان انتظار، اوج می گیرد. اما ابرهای سیاه می غرند و باران بر آن ها تازیانه می زند و روزنه ها را می بندند.

دوباره سکوت... کوچه های تنگ، با دیوارهای سیمانی بلند. گوش ها بیزار از شنیدن صدای ماشین ها و صداهای بلند. به یاد ندارند آواز گنجشک ها و بلبل ها. چشم ها خسته از انتظار و دیدن سیاهی ها. ولی درهای امید هنوز بسته نشده. خون ها هنوز جریان دارند. چشم ها هنوز کامل بسته نشده اند. به امید یک انفجار، فوران! ای کوه کی فوران خواهی کرد؟

ارسال شده توسط:AmAnJ درتاريخ جمعه 1 خرداد1388

لينک ثابت مطلب | موضوع: |

کنکور یا رزمگاه
1) – الو آمانج سلام، خوبی؟ فردا میریم کوه، تو هم بیا، خوش میگذره!

    - نه ممنون، درس دارم، باید واسه کنکور بخونم.

2) – مادر، دارید کجا میرید؟

    - امشب خونه ی عموت دعوتیم.

   - خوب... نمیشه امشبو بیام؟!

   - غلط کردی بچه، برو سر درس و مشقت، خیر سرت میخوای دانشگاه قبول شی!

    بله، این چکیده ی زندگی یک و نیم میلیون سرباز بیچاره س، که باید یه تنه بروند جنگ، عذر میخوام، کنکور! قبل از اینکه پا در میدان کارزار بزارند و لباس رزم و گبر و گستوان ببندند، باید خود را آماده کنند. وسایل مورد نیاز: یک عدد عینک ته استکانی بزرگ، یک عدد ریش بلند( البته برای برادران مذکری که به سن بلوغ رسیده اند!) چند هفته حمام نرفتن، چند میلیون عدد طعنه و کنایه و زخم زبون شنیدن، چند عدد کلاه که روی سرشان بگذارند.( مهم نیست چه کلاهی باشه، قلم چی، گزینه دو،...) بعد از انجام مراحل فوق حداکثر سه ماه آن ها را در دیگ گذاشته تا خوب پخته شوند. البته واسه بچه مثبتا، حداقل نه ماه و نه روز، اون ها رو در فر گذاشته تا بچه شون به دنیا بیاد.

   خلاصه در تیرماه، جنگی سخت بین یک و نیم میلیون سرباز و سربسته! با یک نفر نفر آزمون سرمیگیره. ماشالله ، زور این آزمون خیلی زیاده. بعضیا رو که مفقودالاثر غیر مجاز میکنه، بعضیا رو هم مجروح دانشگاه پیام نور و آزاد و ... بقیه شون هم ، از زیر دست کنکورخان فرار میکنند و تو چاه! دانشگاه دولتی می افتن. خلاصه تو این جنگ، همه یه جوری شل و پل و معلول میشن! بعضیا هم این قدر فکرهای عجیب و غریب می کنند تا دیونه میشن. مثلا قبول نشدن، دانشگاه خوب نیاوردن و حتی بعضیا هم از خوشی اینکه در دانشگاه پسرا و دخترا با هم قاطی میشن، سر به کوه و بیابون میزنن! تازه استرس لحظه ی جواب کنکور رو بزاریم کنار...

   من در تعجبم، این رزمگاه که حتی فردوسی از توصیفش عاجز است، هنوز پایدار و اندیشه ای در ملایم شدن آن تعبیه نشده است.

ارسال شده توسط:AmAnJ درتاريخ دوشنبه 7 اردیبهشت1388

لينک ثابت مطلب | موضوع: |

مطالب پيشين

کپي برداري از مطالب اين سايت با ذکر منبع مجاز مي باشد.
CopyRight © rojhalatan.blogfa.com™ 2009 | Designer:AmAnJ
بالا